چون آبگینه ای بود در برابرم
چونان داوری
که حکم به چلیپا کشیدنم میداد
گویی تیغی بود
زاینده زخمی و زخمی و زخمی
و
تو
چشمان تو
چونان
آغوشی
که بند چلیپا میگسست
و
شب آبگینه سرشت میشکست
پاییز...........
پاییز...............
و سرانجام
پاییز.....................
بی تو
سال بر من اینگونه میگذرد!!
در دریای طوفانی پاییز
بی پناه است زورق شکسته دلم
بی تو!!